RABE

von Farzaneh Farshbaf

مامان گربه رو پيشت كرد! گربه از سر ديوار دور حياط جهيد وسط حياط دنبال كلاغ.

كلاغ شاخ دَر آورد و از كنار حوض كوچك كنار حياط، انگشتر‌های طلاهاى مامان رو قار قار، ربود و فرار كرد. ———————————————مامان بعد از خوردن باقالى داغ كه از فروشنده سيار با گاريش، خريده بود، دستهايش را در جيب فرو كرد و آنها را با آستر جيب پالتویش پاك كرد …

نسترن کنار سطل زباله ایستاده بود، آخه می‌دونید، زباله گرد بود و دستان کوچولو و سیاهش را می‌لیسید!———————————————جلوی در دکان، در مقابلش زانو زد و گفت:

بیا با من گلم! نترس! … نباید تنها بری اون توو … خطرناکه! مامان و بابات کجان؟ … اسمت چیه؟ … چرا هیچی نمی‌گی؟ … موش زبونت رو خورده یا حرف زدن بلد نیستی؟ …

کلاغ با انگشترهای طلا به منقار، راه همیشگی را پرواز می‌کرد٫ به سمت مقصد، مرکز شهر، درخت هر شب، بالای زباله‌دانی …———————————————

اینها چیه تو دستت!؟ … از کجا آوردیشون !؟

و اشک‌های نسترن رو گونه‌های چرکش جاری شدند …

من! … من! … کار بدی نکردم! … مگه چیه حالا!؟ … اینهارو می‌دم، نون می‌گیرم … می‌شه!؟ می‌دن!؟ …———————————————

کیش، کیش، برو کلاغ سیاه! … بازم که اومدی! … برات خوراک ندارم امروز، خوردنی هیچی پیدا نکردم هنوز … راستی زود اومدی! … قار، قار!

:در حال هق هق: من مامان ندارم، بابام رفته … ندارم … اینها رو دوستم داده بهم … راست می‌گم! …

دوستت کوش؟ نشونم بده!

اونجاست! … بالای درخت! … بالای اونجایی که پیدام کردی! … اون کلاغه! …

کلاغ پرید! قار، قار! ———————————————

مامان دستهای نسترن رو با آستر جیب پالتوی خودش تمیز کرد، اشکهایش را پاک کرد، او را در آغوش گرفت و بلند کرد برد برای نسترن باقالی خرید.گربه‌یی در آن دورها میو میو می‌کرد … 

نسترن دست مامان را گرفته بود و با ناباوری و مهر کودکانه به او نگاه می‌کرد. پرسید:  تو مامان من می‌شی؟ … 

اسمت چیه؟ … نسترن!

————-

کلاغ

تاريخ: ۱۴ آوریل ۲۰۲۳  (Date: 14.04.2023)